که زنگ زدند...پریدم در را باز کردم.....
پرده ای از برف جلوی صورتش را گرفته بود...چشمانش شیطنت خاصی داشت..
همیشه شاد و خوشحال بود ....حالا بیشتر...
مامان می خندید و می گفت دیکه ولمون نمی کنه.... دورادور از اقوام خواستگاری
کرده بود....رسما نه.... داداش گرامی که رفیق شفیق بودند غیرتی شده بود و....
نمی خواست حرفش را هم بزند خب دختر ما هم سنی نداشت .....
همه به شوخی و خنده میگرفتیم ....
....وقتی شیمیایی شده بود با همان سادگی و شرمندگی از صدای گرفته اش....
سلام علیکی کرد و بازهم سراغ برادر گرامی.....
سعید هم با او بود...جالب است هر دو زمانی خواستگار دختر ما شدند.....
هر دو هیچگاه ازدواج نکردند ....و عاشقانه در جبهه های حق علیه باطل به فوز
شهادت نایل شدند.... اگه بودند حالاریشی سفید کرده بودند بچه هاشان هم
بزرگ شده بودند.....
اما حالا نام زیبای انان در کوچه های زندگی ما همیشه خاطره است....
چه زندگی کوتاهی داشتند ....بیست و سه سالگی ......یا لیتنا کنا معکم......
خسته راه امدم ...شاه پناهم بده.........غرق گناه امدم شاه امانم بده......
السلام علیک یا معین الضعفا یا وجیه عندالله اشفع لنا عند الله........
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و اهلک اعدائهم اجمعین....
حسین عشق منی ...ما را در سایت حسین عشق منی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 105