بهاران مبارک....قصه بچه های دیروز....

خرید بک لینک
وقتی فرحناز و ولیعهد تو جایگاه مخصوص ورزشگاه  می نشستند خیلی از بچه ها

که بازی رو تماشا میکردند دوست داشتن جای اونها باشند ...

استادیوم ازادی (اریامهر انزمان ) پر از تماشاچی بود. بازی مهمی بود و ما پرو پا قرص پای

تلویزیون بودیم. فرحناز برعکس دخترهای حالا لباس پوشیده ای داشت موهای بلندش شکل

خاصی نداشت و ملیح بنظر میرسید .ارایشی نداشت.

 فرحناز و ولیعهد حدود پانزده شانزده ساله بودند.... همسن و سال ما..

مدرسه ابتدایی ماهم فرحناز پهلوی نام داشت مدرسه ای پر از بچه های جور واجور.......

 از همه طبقات اجتماعی....هیچوقت فکر نکردیم چرا باید بچه شاه با ما اینهمه تفاوت

داشته باشد یاد شعر پروین اعتصامی می افتم..... واقعا همینطور بود  از غارت پول نفت

و بیت المال به همه چیز رسیده بودند.

خیابان مدرسه پر از برف می شد  سرویس مدرسه ای درکار نبود اغلب بچه ها بتنهایی

و پیاده به مدرسه میرفتند .خیابانهای برف گرفته شمیران برای بچه ها گرچه زیبا بود اما

سختی راه و سرما امان ادم را میگرفت...

دستانش یخ زده بود  گریه میکرد دختر همسایه که چندسالی بزرگتر بود جلو امد و گفت

الان می رسیم.......مدرسه........مدرسه جای دوست داشتنی نبود فقط یک بید مجنون

زیبا داشت  خانم مدیربداخلاق که ابهتی داشت و نوه خانم عصار تبسم نام داشت که

شیک پوش بود و شناخته شده

کلاسها معمولا چهل نفری بودند انهم تو شمیران نزدیکی تجریش بخاری نفتی گوشه

کلاس باان الوهایش  بیشتر از اینکه گرما دهد ادم را میترساند.

تو همین کوچه های پربرف  روزی زیر پایم خالی شد روی جوب اب یخ بسته بود.

شانس اوردم جلوی مغازه ای بود ترسیدم اقای سمساری جلو امد مرا به داخل مغازه

برد کنار بخاری بزرگ دیواری ایستادم گرم شدم. اب چکمه های پلاستیکی ام را خالی

کرد... چه احساس قشنگی ... چه اقای مهربونی...کمی گذشت....

لبخندی زد و گفت حالا برو خونتون....

ما حق داشتیم تو همین خیابان کودکی ها وقتی انقلاب می شد عکس شاه و فرح و

اشرف را از ابتدای کتابمان پاره کنیم و تو خیابان بریزیم ما حقمان را میخواستیم.......

استقلال....ازادی.... جمهوری اسلامی....

حسین عشق منی ...

ما را در سایت حسین عشق منی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 2:05

صفحه بندی