روزگار بچه های.....همین تهران....

خرید بک لینک

عید هم زیاد خوش نمیگذشت گرچه شادترین لحظه های بچه ها بود اما تکلیف عید انقدر سنگین و خسته کننده بود که عید رابرا

بچه ها زهرمار میکرد خدا لعنت کنه معلمهای خدانشناسی که اصلا مردم ازار بودند بدرفتاری بعضی از همین به اصطلاح معلم

ها باعث فراری شدن بچه ها از مدرسه و عدم علاقه به درس و

کتاب میشد. بچه های عموما محرومی که زیر خط فقر واقعی

زندگی میکردند.تابستان که میشد پسر بچه ها کاسبی کوچکی

میکردند فروختن الاسکا و شانسی و بلال کبابی و...

با پول کمی که جمع میکردند مثلا سینما میرفتند فیلم قیصر

صادق کرده و....ازاین فیلمهای اکشن مثبت تماشا میکردند.

تابستان قشنگ ما گاهی بدون هیچ سفری تمام میشد.

اگر کسی مشهد سفر میکرد شاید پولدار بود و این توانایی را

همه نداشتند.سرگرمی همسایه ها با برگزاری چهارشنبه سوری

ساده و بی هیاهو سیزده بدر دورهمی تو پشت بامها یا باغی

سپری میشد.

اوایل دهه پنجاه کم کم قدرت خرید تلویزیون کوچک سیاه

وسفید هم پیداشد. تلویزیونی با یک کانال فقط شبها وگاهی

ساعتی وسط روزهم فیلم خارجی پخش میکرد کانال دو هم

بعدها افتتاح شد بنام شبکه اموزش.حدود ساعت یازده برفک

بود یعنی پایان برنامه های بسیار سطحی تلویزیون.

اخبار بیشتر سیاسی بود حوادث خیلی کم منعکس میشد

اصلا مهم نبود مثلا اتوبوسی واژگون شود جایی اتش بگیرد

قتل و دزدی اتفاق بیفتد...

مردم فقیر فقط فکر سیر کردن شکم خود بودند.

چراغ خوراکپزی پرخاطره درهمه خانه ها وسط اتاق

بود زمستانها دورش حلقه میزدند ضمنا کتری یا غذا

که همیشه بخارش روی چراغ بلند بود.

نمیدانم چرا حالا بی احتیاطی را بپای چراغ نفتی

بیچاره می اندازند.

برف زمستونی باعث تعطیلی مدارس شمیران سرد

هم نمیشد هیچ جای ایران برای برف تعطیل نبود.

اگر سنگ هم میبارید باید مدرسه میرفتیم.

بخاری نفتی گوشه کلاس طول میکشید تا کلاس

را گرم کند روزهای سختی بود.

بچه ها اغلب مدرسه را دوست نداشتند و تاپنجم

یا راهنمایی بیشتر ادامه نمی دادند.

کمتر بچه ای دیپلم میگرفت و دیپلم مدرک خوبی

بود.دخترها زود ازدواج میکردند جهیزیه ای ساده

و در اتاقی که بوی عشق و تازگی میداد.

اتاق استیجاری عروس خانم شمال شهر تهران!!!

فاقد حمام!!

جمعه ها حمام نمره هم شلوغ میشد صف بودو

اقارضا متصدی حمام شماره را صدا میزد تابلوی

سردر حمام را جابجا میکرد...مردانه.....زنانه...

از حمام که درمیامدیم خنکی و بوی برف بودکه

دل انگیز بود ...ساعت اب گرم....عافیت باشه..

بچه های خوشبخت بعد از انقلاب ان روزگار را

تجربه نکردند شایدهم باور نکنندشش هفت نفر

تو یک اتاق زندگی میکردند توهمین شمال شهر

همین پایتخت هزار رنگ ...

مردم کمتر گوشت میخوردند میوه هم کم .....

اجیل و شیرینی فقط عیدها .....

بابا جان پول نبود امکانات نبود فقر اقتصادی

فقر فرهنگی حاکم بود فقط دلخوشی مردم به

اینده بچه ها بود بچه هایی که انقلاب رادوست

دارند...

ما پیرو قرانیم....

ما شاه نمی خواهیم.....

حسین عشق منی ...

ما را در سایت حسین عشق منی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 128 تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 15:32

صفحه بندی